یه نموره عشقولانه تر![]()
حالا که عادتم دادي به غصه هاي شاعري زير قرارت زدي و مي گي دلت مي خواد بري حالا که ديگه دلمو نمي دمش دست کسي مي خواي بري يه جا ديگه به آرزوهات برسي حالا که مردمم ديگه قصه ما رو مي دونن دلت ميخواد بقسه قصه رو هرگز نخونن حالا که من تنها شدم با عطر اون بوته ياس از جون چشمام چي مي خواي دوست دارم يا التماس؟
يه دو بيتي هم تقديم به تو حرف تو را هميشه پس از قند مي زنند حرف تو مي شود
همه لبخند مي زنند نامت اگر گذر کند از ذهن هر کسي مردم همه براي تو اسفند مي زنند
بگذار اعتراف کنم تو نيستي همه غريبه اند آَشنائيشان را به رخ بيگانگيم مي کشند و من بي آنکه اعتنايي کنم به نرمي يک قاصدک از سر انگشتان لطيف يک پونه وحشي از کنارشان مي گذرم و با مهي از جنس نياز به پنجره اي از نسل دلهاي شکستني با سرخي غروب يک انتظار ناب آمدنت را نقاشي مي کنم و خدا بي صدا به تو ديوانه ترينش کردم ديگر نزديک ست هواي تکرار قصه مجنون در بيابان سرگرداني به سرش بزند و تو مي آييي و با اشاره ات مي پرسي مگر چقدر دير کرده ام که تو دوباره....
اگرابرهاي آسمان باريدنشان را فراموش کنند اگر خورشيد درخشان درخشيدنش رافراموش کند اگر ماه فروزان تابيدنش را فراموش کند اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند اگر دريا تلاطم امواجش را فراموش کند اگر مادري حق فرزندش را فراموش کند اين را بدان که من هرگز فراموشت نخواهم کرد
هواي غربت مرگ تو قلبم خونه کرده
صداي تلخ سکوت منو ديوونه کرده
شدم آواره ي عشق تو دشت بي کسي ها
نداي ظلمت شب تو سينه ام لونه کرده
شدم غريب و تنها تو اين سياهي مرگ
مثل صداي پاييز.صداي زردي برگ
صداي دلواپسي نداي رفتن عشق![]()
مثل رفتن خورشيد از ناله هاي تگرگ
تنها شدم دوباره رفتم پي بي کسي
از مال دنيا برا م مونده يه دلوا پسي
عشق منم تموم شد مثل تموم دنيا
درد منوتا حالا نمي دونست هيچ کسي![]()
درد رفتن عاشق با عشق دوا نمي شه
عاشقي که دور شده ديگه صدا نمي شه
وقتي که رفته عاشق عشق واسش محاله
تو قلب عصر امروز عاشق پيدا نمي شه![]()
![]()
![]()